محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3107
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الملك بن نوفل گويد : مسلم بن عقبه با همه سپاه خود بيامد و از جانب حره پيش آمدن گرفت و خيمهء خويش را بر راه كوفه به پا كرد آنگاه سپاه را به جانب ابن غسيل فرستاد . ابن غسيل با مردانى كه با وى بودند به سپاه حمله برد و آنها را عقب راند كه پيش مسلم بن عقبه رسيدند و او با كسان به مقابلشان آمد و بر رويشان بانگ زد كه باز رفتند و جنگى سخت كردند . گويد : فضل بن عباس مطلبى با حدود بيست سوار پيش عبد الله بن حنظلهء غسيل آمد و جنگى سخت كرد ، آنگاه به عبد الله گفت : « بگو هر چه سوار دارى بيايند و با من بايستند و چون حمله كردم حمله كنند ، به خدا توقف نمىكنم تا به مسلم برسم و يا او را بكشم و يا در مقابل وى كشته شوم . » گويد : عبد الله بن حنظله به عبد الله بن ضحاك اشهلى انصارى گفت : « سواران را بانگ بزن كه با فضل بن عباس بايستند . » گويد : ضحاك سواران را بانگ زد و پيش فضل فراهمشان آورد و چون سواران پيش وى فراهم آمدند بر مردم شام حمله برد كه عقب رفتند و به ياران خويش گفت : « مگر نمىبينيد كه حقيرانه عقب رفتند . فدايتان شوم يك بار ديگر حمله كنيد كه به خدا اگر سالارشان را ببينم او را مىكشم يا در مقابل او كشته مىشوم ، از پى لختى صبورى كردن خوشدلى است كه پس از صبورى ظفر است . » گويد : آنگاه حمله برد و آنها كه با وى بودند نيز حمله بردند و سپاهيان شام از مسلم بن عقبه به يكسو شدند كه با پانصد پياده به جا مانده بود كه زانو زده بودند و نيزه ها را به طرف حريفان گرفته بودند فضل به طرف پرچم مسلم رفت كه سر پرچمدار را بزند كه زره به سر داشت زره را دريد و سرش را بشكافت كه بيجان بيفتاد . گفت : « بگير كه من پسر عبد المطلبم . » و پنداشت كه مسلم را كشته و گفت : « قسم به پروردگار كعبه طغيانگر قوم را كشتم . »